خداحافظ همین حالا!...
خب خوشی زندگی به همین شیرین کاری هایش است دیگر!این هفته آخرین هفته ی کاری مان در تحریریه ی فسقلی هاست!اگر هنوز هم مایلید که با ما باشید می تونید به وب لاگ جدید تحریریه مراجعه کنید!دلمون براتون تنگ می شه!...خداحافظ...!
از این پس ما رو می تونید تو هفته نامه ی راهی دیگر پیدا کنید!منتظریماااا!...
www.rahidigar.tk
دگرديسي اجتماع از منظر پيازچه هاي فرنگي و خداحافظي و اينا!! علیرضا مهدوی
اساسا قانون بقا اين را به شدت توي سرمان مي كوبد!چه را؟1 همان تبصره ي 19 از بند 41 مندرج در ماده ي 906(2) قانون جنگل به تاليف دكتر تارزان كردانوف!3 خب اين قانون چه مي گويد؟!آن چه كه مي گويد به من و شماي فوضول يا در بعد محترمانه اش، كنجكاو، مربوط نمي شود!4... اما مفهوم كلي اش مي شود اين كه هر تولدي به مرگ و هر پيدايشي به انقراض مي انجامد و رد خور هم ندارد، عمرا!!... دليل چيست؟! همان چيز هايي كه در پرسش قبل بهتان چسبانديم، دوباره نثار خودتان كنيد! اما مفهوم كلي اين دليل مي شود اينكه، باز شدن جاي بيشتر براي بالا رفتن حلزون ها، گورخر ها و... از روي نعش قبلي ها كه به مانند پلكاني عظيم5 مي باشند!... صد در دويست كور خوانده ايد و تيرتان به يك جاي ديگر كه صداي آخ طرف را هم شنيديم، اصابت كرده! ما قصد متحرف شدن سياسي6 را نداشته و نداريم! اين مقدمه چيني ها را كرديم كه بگوييم آقا دهن ما رو گل...!!! سردبير با دست هايش روي گردن، شكلك هايي را به ما ابراز مي دارد!
- چي مي گي؟!
سردبير- {...} ... Bib ... [...] !!!
- آهان فهميدم!
اميدوارم شما هم فهميده باشيد!... لذا از اينجاي حرف هايم براي حفظ شانيت اينجانب هم كه شده، خوددار تر سخن مي تراوشانم!
سردبيرمان كه مي دانيد رفته بودند به آنجا كه جاي از ما بهتران است و اينا!؟! كلي خرج بالا آورده7 و باعث شده تا مدير مسؤلمان از اسپانسر عزيز تر از جانمان طلب اندكي پول بيشتر نمايد! متاسفانه اين وسط چه شد كه چه ها شد، ما نمي دانيم! اما گويا اسپانسرمان دمش را روي يا لاي يك جايش نهاده و محض اسپانسري عازم مناطق خوش آب و هواي ديگر شده است!
لذا صاف و پوس كنده اش مي شود اينكه ما، يعني تحريريه ي فسقلي ها در آستانه ي تخته شدن در مان8 قرار گرفته ايم و عنقريب است كه به گل بنشينيم و محض خنده هم كه شده برويم به ديار باقي و اينا! دوستان دروغ سيزدهي هم در كار نيست، متاسفانه اين مافياي پشت پرده، به ما هم سرايت كرده و... چه مي شود كرد! اما اگر وضع به همين منوال پيش برود، هفته ي بعد آخرين هفته ي كاري مان خواهد بود! لذا از شما دوستان عزيز خواستاريم كمك هاي غير نقدي تان را نقد كرد و همراه كمك هاي نقدي تان به شماره حساب 0102260... بقيه اش را فراموشيده ام، بعد بهتان مي گويم، واريز نموده تا باز هم شاهد ژانگولر هاي مان در دوشنبه هايتان باشيد!9
118 هفته!
طي اعلام خبر بسته شدن و تكذيب خبر توقيف هفته نامه ي وزين فسقلي ها، تعداد بيشماري از خوانندگان پروپاقرص اين هفته نامه ي جيگر!!! در زمين، مريخ، مشتري، خريدار، راه شيري، راه نفتي، راه بنزين سهميه بندي شده ي بي يارانه و... دچار عارضه ي قلبي و مسدود شدن يكي از راه هاي نفوذشان!!! شدند كه به دليل ازدحام تماس هاي تلفني با 118، من باب پرسيدن شماره ي 115، و اشغال يا شايد هم آشغال تمامي خطوط 118 كه الهي من فداي بيني گرفته ي تك تك پرسنلش بشوم، تلفات جاني بي سابقه اي را در سطح بين المللي10 و كهكشاني شاهد بوديم!! لذا خواهشمنديم تمامي راه هاي مسدود شده، بازگشايي گردند تا كار درآمد زايي ملتي لنگ نماند! آن هفته نامه هم بي خيال!...
شعورازيسيون هفته!
در هفته اي كه گذشت، درج خبر راه اندازي قريب الوقوع سايت جديد آن هفته نامه ي پر مصرف در برق و همين طور بسته شدن كلوب همان هفته نامه در يك سايت معلوم الحال، كش و قوس هاي فراواني را به همراه داشت كه در آخر موجب اظهار نظر فيلسوف گران قدر، سردبير محترم مان شد! ايشان فرمودند:اي جماعت بي بته!، اگر جنم داشتيد، وقتي به شعورتان چند بار توهين شد، من باب شوخي و خنده هم كه شده، تحريم را سر لوحه ي كارتان مي بايست قرار مي داديد!، اما گويا از شما جماعت آويزان به دكه هاي روزنامه فروشي، بخاري متصاعد نخواهد شد!!...
باران اسيدي هفته!
در شرايطي كه هفته نامه ي مطبوع مان رو به تعطيلي ست، هواشناسي هم اعلام كرده احتمال ريزش باران اسيدي، شبه اسيدي، يه خورده اسيدي، اندكي اسيدي تا قسمتي ابري!، اسيدي با طعم بازي، اسيد چيه؟جيزه!! و اينا، وجود دارد! لذا ما هم كه باران گريزي در خونمان نيست، رفته بوديم روي بالكن تحريريه11 كه مثلا زير بارش باران، اندكي مفتفيض گشته و افتياض ببريم و دقايقي را به عشقولي بگذرانيم12!... اما تا پايمان را گذاشتيم توي بالكن، باران كجا بود؟! جاي شلپ شلوپ باران، گوروپ گوروپ ريزش نويسندگان جديد تحريريه از آسمان آغاز شد و بالاخره مجبور شديم انگشتمان را همچون پترس كبير!، در سوراخ آسمان!!! فرو نماييم تا بيشتر از اين در منجلاب اين تازه واردان غرق نشويم! جريان معارفه ي خانم نتپل را كه يادتان هست!؟ حالا بايد براي تك تك اينان معارفه بگيريم و گيس و گيس كشي و اينا!!
تذكر هفته!
اين تذكر ربطي به محرمانه ندارد! خوب شد قرار است به دلايل مالي يا هر چي، خود بسته شويم، نه اينكه ببندنمان! آخر مي دانيد، سردبير محترم مشغول نگارش مقاله اي با عنوان big long now 13 مي باشد كه... افشاگري و اينا ديگه! لذا اگر حال تعطيل نمي شديم، تعطيل مان مي كردند، بدجور!! پر واضح است كه چرا اين را گفتم! پس تا بعد!...
دگرديسي پيازچه هاي هفته!
يك چيزي بين اعضاي تحريريه اپيدمي شده كه يك جور هايي يادآور چشم هم چشمي هاي خانم ها مي باشد اساسي!! يكي از دوستان لطف كرده و با يكي از نويسندگان كشور! مصاحبه كرده! حال اين نديد بديد ها، به هر دري مي زنند تا از يك ديگر پيشي گرفته و با آدم هاي سرشناس مصاحبه كنند! اگر اسامي كانديدا ها را بگويم، دهانتان به قاعده ي يك چيزي باز مي ماند! پس اگر تعطيل نشديم، منتظر آتش بازي مان باشيد! بنده ترجيح مي دهم يك گوشه نشسته و خودم را با خوردن بي تربيتي فيل14 سرگرم نمايم و وول خوردن دوستان را تماشا نمايم كه كلي سوژه خنده است!
شگفتي هفته!
دوستي با منشي تحريريه تماس گرفته و در خواست كرده تا آدرس تحريريه را به او بدهيم تا با ايل و تبارش سرمان خراب شوند!15... منشي مان هم آدرس مي دهد! آن دوست خواننده بعد از يك ساعت دوباره تماس مي گيرد و مي گويد: من مامي م رو مي خوام! و مي زند زير گريه!16
نتايج اخلاقي:
1.از اين پس با مامان تان اينور و آنور برويد!
2.منشي ها همگي لولو هستند! اگرم لولو نباشند به كمتر از هاپو رضايت نمي دهند!17
3.منشي ما هم بعله؟!!
4.bib...!
پانويس:
1.كاملا با چرا و چي را فرق دارد ها!
2.حالا كمي با پس و پيش!
3.اولا هر گونه تشابه اسمي را تكذيب مي كنم! دوما با مدرك حاضرم ثابت كنم كه مدرك دكتراي ايشان با مهر خود رياست محترم آكسفورد متصادف شده! هر چند مدرك، كاغذ پاره اي بيش نيست!
4. تفهيم شد؟!
5.جان مي دهد براي كولي گرفتن و اينا!
6.تراوش حرف هاي سياسي!
7. بخور بخور از هر لحاظ خرج دارد ديگر!!
8.در كجايمان را ديگر نگويم بهتر است!
9.جمله ي قصار را داشتيد؟!
10.نكته ي طنازش اينجاست كه آنور آبي ها هم براي حفظ اصول وطن پرستي، با 118 تماس مي گرفته اند!
11. نه براي خودكشي! هنوز آرزو ها داريم! دختر فرنگيس...! خوبيت ندارد ديگر!
12.بعله! ماهم آره!!
13.همان موزيك معروف نيروانا!
14.از اون لحاظ!
15.زهي خيال باطل!
16.آخي! حيوني!!
17.استثناعا(!) مهسا همتي را فاكتور بگيريد!
آخرين پانويس هفته!!
تازه صفحه بندي تمام شده بود و مي خواستيم برويم توي آبدارخانه و يك چاي با اجازه ي اداره ي آب، برق و گاز ميل نماييم! اما يكهو يك آقاي كت و شلوار مشكي آمدند توي تحريريه! از آن ها كه از 2 كيلومتري بوي مطبوع اسپانسر مي دهند! آمدند وسط تحريريه و با صداي بلند، طوري كه ما نشنويم-قرار است اين آخرين پانويس باشد! پس براي پانويس كه نمي توان پانويس نوشت! راستش براي خودم هم عجيب بود كه چطور بنده نشنيدم!- اعلام كردند از حالا كه نه،از فردا تحريريه تعطيل مي باشد!!-به جان خودمان، از توي اتاق سردبيري صداي بشكن و قر كمر مي آمد، عجيب ها!- بعدش هم همان آقاي كت و شلوار مشكي گفتند، شما مي توانيد براي ادامه ي كار به تحريريه ي جديد ... بياييد و اينا!
طبق معمول وقتي چاي مان عينهو آب توي پارچ توي يخچال توي آبدارخانه ي توي تحريريه...-اين تو ها ادامه دارد!- سرد سرد شد، قلپي داديمش بالا! از آبدارخانه كه آمديم بيرون اما دهانمان به قاعده ي كف گير سايز سه ايكس لارج، باز ماند و در جايمان ميخ را كوبيديم! اينجا كجاست؟ من كي ام؟! زن من مي شي؟!-جان؟!- از آن تحريريه ي سوت و كور، چشم مان خورد به يك برگه كاغذ كه روي ديوار به طرز مشمئز كننده اي چسبانيده شده بود! رويش را خوانديم كه:
(( ما كه رفتيم اونجا ها!
... لق بعضيا!! ))
فهميديم كه بلي، همه رفته اند و the kids يا همان فسقلي ها هم به ملكوت يك جايي پيوست!!!... كفش هايمان را در آورديم و بند هايشان را به هم گره زديم و گذاشتيم شان دور گردنمان-عينهو اون آقاهه تو داستان اميد يك ايتاليايي در جزيره ي ابليس!- و راهي شديم! راهي جايي كه نمي دانيم كجاست!
(تيتراژ پاياني!)
مي رم از تحريريه ي فسقلي ها
نمي دونم به كجا، يا ها ها ها ها ها...!
هي مي رمو واسه خودم مي خونم
مردم فك مي كنن كه من يه ديوونم!
(rap)... آروم آروم، واسه خودم راه مي رم
فك مي كنم به روزايي كه عرعر مي كشيدم!
همون روزايي كه تحريريه بود تو چنگ من
انگاري يه ملتي منتظر بود واسه جادوي قلم توي دست من!
(rock)بيا!بيا اين قالب ابريشمي مدرنيته رو بشكن!
آره!گيتارتو بردارو نعره بزن مثه من!
(محرمانه نويس شروع به در آوردن زبان و كوبيدن كوله پشتي اش به در و ديوار مي كند!)
(techno)
yeah!okkkkk (به سبك بهاره رهنما در فيلم چارچنگولي) move your bodyyyy!...ايتس ايتس ايتس!!...
(حيف كه محرمانه نويس آرتورز دارد!)
(metal)
(بعد از كلي عربده كشي!)...! ...! ...!
(ما كه نفهميديم چه مي گفت!)
(محرمانه نويس با بغض بيت زير را عاشقانه مي خواند!)
...! ...!
(ما هم بغضمان گرفت! پس فوضولي نفرماييد!)
خداحافظ!
حرف هایی برای نگفتن
هادی مهدوی
اکنون که دست به قلم برده ام بغدازظهر دوشنبه است و تا چند ساعت دیگر قرار است سردبیر محترم شماره ی این هفته را بر روی نت قرار دهد. از همان آغازین هفته ای که به این نت نشریه پیوستم قرار را بر این گذاشتم که از دغدغه هایی که آن هفته دچارش بودم بنویسم و این هفته ناتوانم از نوشتن. راستش را بخواهید اسیر چنان دریای پرتلاطم ذهنی ای شده ام که فکرم را به کلی از کار انداخته، وگرنه آنقدر حرف ها برای گفتن هست که بتوان بر روی کاغذ آورد ولی به حرمت سخن شریعتی که: «سرمایه ی ماورایی هر دلی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد» من نیز این هفته با
ننوشتن، حالات روحی خودم را در هفته ای که گذشت نشان می دهم، درست همان کاری که در هفته های گذشته با نوشتن انجام می دادم
دختران جنوبی ایران ختنه میشوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود
زهره پدرام نیا
کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکلههای بندرعباس سابق?هرمزگان?، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک میشوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه میکنند. به خانه شوهر میروند، مادر هم میشوند،بیآنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.
اگر تا كنون از اينكه در گوشه اي از جهان وكشورهايي مثل افغانستان وعراق خبرهايي مبني بر اينكه ختنه زنان وجود دارد وانجام مي شود به گوش ميرسيد اينك نوبت ايرانست ايراني كه ادعاي پيشرفت وهمچنين مسلماني دارد ولي كدام پيشرفت؟ختنه كردن زنان با تيغ هاي الوده وچاقووخاكستر بدست پيرزنان بي سواد وبي فرهنگ معروف به ماما كه همان قابله بودن هم برايشان سنگين است!!!!ادعاي اسلام داشتن وقتي كه كودكانتان را محكوم به كثيف بودن مي كنيد وختنه كردن را ضامن پاكدامن بودن مي دانيد؟اگر مسلماني اينست و همچنين پيشرفت است ما نمي خواهيم!نمي خواهيم مسلمان بمانيم وهر روز شاهد ختنه شدن طيف گسترده اي از دختران هم ميهنانمان باشيم ،اين مسلماني ارزاني خودتان،ترجيح مي دهم مسلمان نباشم تا اسوده بمانم
در غرب، ختنه زنان در آذربایجان، اورامانات، بانه، نوسود، پاوه، پیرانشهر و حتی اطراف ارومیه در موارد متعدد به چشم میخورد.
مثل اينكه اين دايره در حال گسترده تر شدن است!اما من به شخصه دليلش را ميدانم،چه دليلي دارد به جز عدم اطلاع رساني؟تا وقتي صدا وسيماي ما تنها هدفش نشان دادن روزانه ي جنگ حماس ورژيم اشغالگر است ختنه كردن زنان هم امري بديهي ست تا وقتي اطلاع رساني در زمينه ي جرم بودن اين جنايت نيست، ختنه زنان هم هست تا وقتي همين صدا وسيما هر چيز كوچكي را خط قرمز مي شمارد واز پرداختن به ان خودداري مي كند باز هم ختنه زنان است ولي چه فايده؟يا مسئولان منكر اين موضوع مي شوند ويا بدتر از ان بدون اين كه گوشه چشمي به اين پديده داشته باشند از كنارش مي گذرند!نگوييد فرد بايد خودش عاقل باشد،اخر در دور افتاده ترين روستاي اروميه چگونه ميتوان عاقل بود؟چگونه ميتوان سنت شكني كرد؟اقايان غزه را رها كنيد ايرانمان را بچسبيد با تمدن كورش چه كرده ايد ومي كنيد؟
زي تير نگه كرد وپرخويش براو ديد
گفتا زكه ناليم كه از ماست كه برماست
اينجا ديگر بحث امريكاي مستكبري نيست كه بگوييد از انها ياد گرفته ايم بلكه به معناي واقعي كلمه بايد گفت از ماست كه بر ماست
-مهمترين سوالي كه در طول نوشتن اين مطلب ذهنم را مشغول كرد اين بود يونيسف كجاست؟شما مي دانيد؟
در حوالی کافه پیانو مریم مهتدی
علی مصلح میگوید این روزها هرجا را که باز میکنید حرف از «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری ست. و گلایه میکند از موجراه افتادنهای اینطوری و مد شدنهایی که ناخواسته به اثر ضربه میزنند. قصد ندارم در یادداشتی که میخواهم دربارهی کافه پیانو بنویسم، به حاشیههای تمامناشدنیاش هم وارد شوم، اما از گفتن چند نکتهی کوچک نمیتوانم بگذرم!
ایراد ِ حرف علی مصلح آنجاست که از مد شدن یک اثر ِ ادبی یا هنری انتقاد میکند. به نظرم موج راه افتادن برای آثار نو و تازه بسیار طبیعیست. همانطور که تا همین هفتهی گذشته هر جایی را باز میکردید ایندیانا جونز هم بود و همین چند ماه پیش رقابت بین گفتوگو کردن با پریسا بختآور و اصغرفرهادی و نوشتن از «دایره زنگی» شده بود بلای جان ِ مخاطبان ِ مطبوعات و وبلاگستان! از اینها گریزی نیست که در نتیجهشان هم سود هست و هم ضرر. ولی در بازتابهای منفی که این یادداشت به دنبال داشت، این نکته نادیده گرفته شد که موج راه انداختن همیشه خوب نیست و گاه یک اثر خوب باید خودش راهش را پیدا کند، که میکند و نیازی نیست کتابی را که به گفتهی نویسندهاش از خودش پا دارد، روی ویلچر بگذارند و درواقع هدف نه فقط کافه پیانو، که هر اثری ست که گل میکند و طرفداران ِ تریبوندارش برایش تبلیغ میکنند. که خب متاسفانه اصل مطلب نادیده گرفته شد و دعوا افتاد سر موضوعاتی که دوباره گفتناش هم وضع را از آنچه هست بدتر میکند. به هر حال شاید خوشایند نباشد که صاحب یک اثر هنری یا نویسنده به کارش سنجاق بشود و پای ثابت همهی بحثهای حاشیهای اثر باشد...
با این حال من ترجیح میدهم لذت خواندن این رمان را برای خودم نگه دارم و همانطور که وعده داده بودم، چند خطی دربارهاش بنویسم.
اینکه خیلیها، مثل خود من کافه پیانو را یک نفس خواندهاند فقط از خوشخوان بودناش نیست. علاوه بر چیزی که لیلی در یادداشتاش نوشت، یعنی پیروی نکردن از قواعد کلیشهای رماننویسی در ایران، ویژگیهای دیگری هم موقع خواندن رمان به چشم میخورد. این روزمرگیهایی که اغلب آدمهای فرهنگی دچارش شدهایم، این نارضایتی که از موقعیت شغلی و زندگیمان داریم، این دغدغههای جورواجور و حتا نقزدنهای پشت سر هم، همهشان در رمان هست. حتا آنوقتهایی که خیلی از ما «خود درگیری» پیدا میکنیم، کاسهی چهکنم دستمان است یا هزار چیز دیگر که هر روز در زندگی با آنها برخورد داریم. راوی یکجورهایی انگار خود ماست و میتواند در تکتک خوانندگان تکثیر شود و همین باعث میشود خیلیها رمان را با اشتیاق بخوانند و جلو بروند.
سوای اینها، کافه پیانو رمان متمایزی ست چون اغلب رمانهایی که در سالهای اخیر نوشته شدهاند، فضای امروزی ندارند. خواننده وقت ِ خواندن آنها از دنیای خودش و اطرافاش قطع میشود و نه اینکه این ویژگی ِ بد رمانها باشد، اما به نظر من خوانندههای امروز با رمانی که در دنیای خودشان روایت میشود ارتباط بیشتری برقرار میکنند. نمیتوان «پاگرد» حسن شهسواری را مقایسه کرد، اما میخواهم بگویم من ِ مخاطب آن رمان را هم یکنفس خواندم چون فضای داستان، همین فضای شهری و آدمهای زندگیهای خودمان است و صدالبته ماجرای اصلی رمان. خیابانهایش، آدمهایش، حرفهای شخصیتها و همهی چیزهایی که مخاطب با خواندنشان میتواند فقط چند لحظه چشمهایش را روی هم بگذارد و فکر کند داستان کسی را میخواند که درست مثل خودش است.
در این میان کار ندارم دیگر به اینکه رمان چطور تمام شد و چه و چه. رمانی که ماجرا محور نیست، رمانی که روی یک خط صاف پیش میرود نمیتواند پایان ِ هیجانانگیز یا خیلی خاصی داشته باشد. مگر روزمرگی ِ آدمها پایانی دارد؟ یا مثلاً اگر کافه پیانو طور دیگری رها میشد، با ملالی که در کل داستان وجود داشت تناقض پیدا نمیکرد؟
با اینکه معتقدم اینطور داستانها که خصوصیات ِ زندگی ِ آدمهایی در یک دورهی زمانی خاص در آنها روایت شده تاریخ مصرف دارند، اما فکر میکنم حداقل در این دورهی زمانی کمتر کسی از خواندناش «پشیمان» میشود و البته خوشحالم که در این وانفسای نشر و آمار پایین کتاب خوانی و این اتفاقات، یک رمان منتشر شده که از کافهچی ِ «ماگ» جردن تا استاد دانشگاه آنرا میخوانند و از آن جالبتر به دیگران توصیهاش میکنند.
در نهایت این روزها موج کافه پیانو راه افتاده و امیدوارم رمان ِ بعدی نویسنده که از همین حالا دارد تبلیغاش را میکند، تمام این رشتهها را پنبه نکند.
www.page-13.com